هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 10 روز سن داره

هاني كوچولو

سرگرمی های هانی ؛قبل از خواب 2

صبح زود مامان و بابایی میرن سرکار و منو تنها میزارن واسه همین شب که میان خونه من از شوق حضورشون خواب از چشام میپره و اصلا دوس ندارم بخوابم و همش دوست دارم بیدار باشم و بازی کنم اینه که شبها نمیخوابم و همش در حال بالا و پایین پریدنم اما کیه که درک کنه و همش میگن هانی شیطونه و نمیخوابه البته مامانی میگه کلا من کم خوابم و ربع ساعت در روز هم اگر بخوابم واسه یه روز شارژه شارژم   دقیق نمیدونم ساعت چنده /؟/ ولی میدونم که مامانی سعی کرد منو بخوابونه نتونست واسه همین به بابایی پیشنهاد داد که بریم بیرون یه دوری بزنیم بلکه آقا هانی خسته بشه و خوابش بیاد توی راه که میرفتیم بابایی تصمیم گرفت منو ببره نیروگاه پیش همکاراش که ش...
19 دی 1391

هانی با همکارای مامانی رفته ارررررررررردو

  سلام دوستای گلم یه روز مثل همیشه ساعت ده صبح داشتم وسط حیاط بازی میکردم و در حین بازی کردن هر ساعت میرفتم پیش مامان بزرگم و میگفتم مامان یا بابا (به این معنی که دلم براشون تنگ شده چرا رفتن سرکار منو تنها گذاشتن )دوباره برمیگشتم وسط حیاط و به ادامه بازی میرسیدم  ناگهان مامانی در حیاط رو باز کرد و اومد منو بغل کرد باورم نمیشد آخه مامانی هر روز عصر از سرکار میاد ؛یعنی چی شده که اینقدر زود برگشته نکنه مامانی از کارش اخراج شده مامانی تند و سریع داشت لباسامو میپوشوند و دو در یه ماشین منتظر ما بود ؛ یعنی این موقع داشتیم کجا میرفتیم بعد که مامانی داشت به مامان بزرگم توضیح میداد متوجه شدم ، شرکتی که مامانی توش کار ...
19 دی 1391

هانی در آذر ماه 91

من و مامانی هفته ی پیش خونه ی خاله طاهره دعوت بودیم ، بعد از اون با هم رفتیم لب دریا و با پسر خاله  آقا آرش که 8 ماهش بود حسابی بازی کردم و متاسفانه چندتا کتک هم از دستم خورد و دو تا دونه گاز البته خداییش خیلی یواش گازش دادم که فقط  یه یادگاری روی دستش ازم داشته باشه در کل خیلی خوش گذشت و مامانی هم چندتا عکس ازم گرفت که الان براتون میذارم .   من و مامانی هفته ی پیش خونه ی خاله طاهره دعوت بودیم ، بعد از اون با هم رفتیم لب دریا و با پسر خاله  آقا آرش که 8 ماهش بود حسابی بازی کردم و متاسفانه چندتا کتک هم از دستم خورد و دو تا دونه گاز البته خداییش خیلی یواش گازش دادم که فقط  یه یادگاری روی دستش ...
2 دی 1391

سرگرمی های هانی ؛ قبل از خواب

سلام دوستای گلم چندتا عکس از سرگرمی های خودمو اینجا واستون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد من عادت ندارم شبها زود بخوابم و اگر مامان و بابایی لامپ رو خاموش کنن و بخوان منو مجبور کنن که بخوابم جای خود دارد البته هیچوقت اینکارو نمیکنن چون منو خوب شناختن و اگر لامپو خاموش کنن دیگه امنیتی واسشون نمیمونه که بخوان بخوابن باید همیشه مواظب این باشن که یه وقت نپرم بالا سرشون و یا با چیزی محکم بهشون بزنم برای همین سعی میکنن آرامشه خودشونو حفظ کنن و تا پاسی از شب در کنارم بنشینن تا من به سرگرمی های قبل از خوابم برسم همونطور که قبلا براتون نوشته بودم من از چند ماهگی عاشق بازی کردن با شیشه ی آب معدنی بودم و الان هم هستم البته الان شکل با...
29 آذر 1391

ماحراهای هانی به روایت تصویر

سلام دوستای گلم ببخشید که دیر به وبلاگم سر زدم، آخه توی چند روز گذشته بابابزرگم مریض بود و الان چهار روزه که توی بیمارستان بستریه خدایا بابابزرگمو زوده زود خوب کن که وفتی میرم پیشش بتونه باهام حرف بزنه و بازی کنه؛ باباجون خییییییییییییییلی دوستت دارم ...
17 آذر 1391

هاني و عشق دريا

ديروز عصر با ماما و بابا رفتيم دريا البته خاله شيدا هم با ما اومد كه اگه بابا جون رفت غواصي مامي تهنا نباشه و يك نيروي كمكي واسه مهار كردن اينجانب داشته باشه با اجازتون تا دريا رو ديدم هنوز از ماشين پياده نشديم جيغ ميكشيدم و ميگفتم آب..آب ..آب ، آخه همونطور كه مستحضريد علاقه ي عجيبي به آب دارم ،‌ اينقدر به شيشه زدم كه بابام فك كرد ميخوام بيرونو ببينم واسه همين شيشه رو كشيد پايين و من دوتا پاهام گذاشتم  روي شيشه كه  خودمو بندازم بيرون و زودتر برسم به دريا ... ديروز عصر با ماما و بابا رفتيم دريا البته خاله شيدا هم با ما اومد كه اگه بابا جون رفت غواصي مامي تهنا نباشه و يك نيروي كمكي واسه مهار كردن اينجانب داش...
6 آذر 1391

روزهاي من

سلامممممممممم   سلامممممممممم   این ظرفیه که یه چیز خوشمزه توش بوده و من نوش جان کردم ولی همچنان توی بغلمه و به هیچکی نمیدم    تا مامانی میاد دنبالم که ظرفو ازم بگیره سریع میرم پشت پرده قایم میشم ببینم آخرش اون خسته میشه یا من   چی شده مامانم> چیزی گم کردی   اینم قیافه ی من موقع شکست نه نه اشتباه نکنید اون ظرفو هنوز دارم اگه بدونید کجا قایم کردم ؟؟؟   خب اینجا وقتشه که دست به کار شم و به مامانم  توی گرد گیری خونه کمک کنم   خب دیگه کجا رو دستمال بکشم   آها اينجا هم مونده  اینجا هم کار گرد گی...
6 آذر 1391

هانی در محل کار بابایی

فلفل نبینید چه ریزه ؛ الان میشکنم و بعدش میفهمید چه میشه   مرسی عمو شما زحمت نکشید بقیه جاهای دفترو دیگه خودم بلدم شما راحت باشید تا منم راحت به کارم برسم خب بزا اول ببینم این تلفن کار میکنه یا نه    این عمو محسن همکار و دوست بابائیه داره نکات مهمه کارو بهم یاد میده ؛ تعجب نکنید عمو اصولا همیشه خنده روئه عمو خیلی خوش خنده ای عمو محسن بدو بیا که سیستم هنگ کرد در آخر جا داره از عمو محسن بخاطر تمام اذیت هایی که اون شب نصیبشون کردم معذرت خواهی کنم  ولی عمو مقصر خودت بودی آخه بابا قبلش از پس لرزه های حضورم در مکان های متعدد خبر داده بود ولی شما باز اصرار داشت...
6 آذر 1391